با یاد او
باسلام O من صحرا بی آب و علف O اما وسیع O گرم گرم O آسمانی زیبا و بی انتها O هر کسی به من دل نمی بندد O جز عاشقان و عارفان OOO من صحرا OOO
لینک دوستان

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.
تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.
لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.
وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست.
بالای سرش را نگاه کرد.
تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.
در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند.
او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
به فکرش رسید ... که کلاهخود را روی زمین پرت کند.
لذا این کار را کرد.
میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.
او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
.
.
.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ] [ ٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ صحرا ]

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت



ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱/۱٦ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]


 خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

 خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

یا مقلب القلوب والابصار

ای خدای دگرگون کننده دل‏ها و دیده ها

یا مدبر اللیل والنهار

ای تدبیر کننده روز و شب

یا محول الحول والاحوال

ای دگرگون کننده حالی به حال دیگر

حول حالنا الی احسن الحال

حال ما را به بهترین حال دگرگون کن


[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت . در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت . آنها به موضوع « خدا » رسیدند ؛ آرایشگر گفت : “ من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد ! ”
مشتری پرسید : “ چرا ؟ ”


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

همیشه یادمون باشه که نگفته ها رو میتونیم بگیم

اما گفته ها رو نمى تونیم پس بگیریم . .

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

گـرچه خسته ام, گـرچه دلشکسته ام, بـاز هـم گشـوده ام درى به روى انتظار تـا بگـویمت, هنـوز هـم به آن صـداى آشنا امیـد بسته ام.

اى تو صاحب زمان! اى تو صاحب زمیـن! دل, جدا ز یاد تو آشیانه اى خـراب وبى صفاست یاد سبز و روح بخـش تـو یاد لطف بـى نهایت خـداست کـوچه باغ سینه ام, اى گل محمدى, به عطر نامت آشناست آنکه در پى تـو نیست, کیست؟ آنکه بـى بهانه تـو زنـده است, در کجاست؟ 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

متنفرم از خاطره هایی که وقتی بهشون فکر می کنم
میگم: 
وای من چقدر احمق بودم!

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]


گویند در زمان دانیال نبى یک روز مردى پیش او آمد و گفت : اى دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید: مگر شیطان چه کرده ؟ مرد گفت : هیچى ، از یک طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، کار خوب بکنیم و از بدیها دورى نماییم . دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشکر مى کشد و با شما جنگ مى کند و شما را مجبور مى کند که کار بد کنید. مرد گفت : نه ، این طور که نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى کند، کارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست کردار باشیم . 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

آقاجان آن دم که تو را میخواهمت ، ذره ذره وجودم ملتمسانه تو را می طلبد



ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سیاه نوشته بود یاداشت کرد و بخیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام یکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زیرا . . .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چو شهد

زندگی، بغض فـروخورده نیست

زندگی، داغ جگـــر گـــوشه نیست



ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای ...
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته ...

[ ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ صحرا ]
قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است
و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن
هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه
اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که
این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و
تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و
اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد
شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند
وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح
ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢ ] [ ٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ صحرا ]

وقتی خدا زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد. یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و
عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟
خداوند فرمود: آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او بکار ببرم اطلاع دارید؟
او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، باید بیش از دویست قسمت متحرک داشته باشد که در نهایت ظرافت، کارشان قابل تعویض باشد. او باید در آن واحد غذاهای بسیار بپزد و در آن واحد چند کودک را در آغوش کشد آغوشش باید دردهای بسیاری را دوا کند از زانوی زخمی شده تا... قلب شکسته و همه اینها را فقط با دو دست انجام خواهد داد... فرشته متحیر مانده بود ..." با دو دست ؟" امکان ندارد ؟" و این طرح برای همه آنها است؟!کار سختی است برای یک روز چرا فردا تمامش نمی کنید؟"


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/٩ ] [ ٤:۱٠ ‎ق.ظ ] [ صحرا ]
[ ۱۳٩٠/۱٠/٩ ] [ ٤:٠٩ ‎ق.ظ ] [ صحرا ]

پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.
پس از چند ساعت انتظار در سراسری خانه سالمندان ، به او گفته شد که اتاقش حاضر است . پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می رفت ، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده ، روی پنجره هایش کاغذ چسبانده شده است .



ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/٩ ] [ ۳:٥٢ ‎ق.ظ ] [ صحرا ]
درباره وبلاگ
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب

استخاره آنلاین با قرآن کریم

اوقات شرعي